تبليغاتX
×××گل زیبای نرگس×××
.. و سپیده صبح لبخند می زند و کلمات "عهد" در جانم می نشیند...

... اللهم ربّ النّور العظیم...

می نشینی ... چانه ام می لزرد و سرا پرده ی جانم به اشک آراسته می شود!

چشمانت پر از لبخند می شود... " در خانه ام همیشه به رویت باز است "...

می دانی چه بگویی که با کلماتت آتش به جانم بریزی!...

دامی بس بزرگ از تعلقات واهی... و من گرفتار این دام!

دست دراز می کنی و من تمام اندوهم را به امانت به تو می دهم!

عطر حضورت فضا را آکنده است و اینک...

" که باز بر سر دلدادگیت هم عهدیم  ***  قسم به عشق کزین راه بر نمیگردیم"

می گویم : اگر باورم نمی کنی فقط بگذار بخواهمت... حتی اگر سخنی نگویی با دل آشفته ام...!

می گویی: شیعگی فراموشت شده... در عشق در جا میزنی!

میگویم: " فهل یرحم الذلیل الّا العزیز؟! "

مرا می نگری و من چشمانی می یابم خونین از خودخواهی های من... از بی وفاییهای من!

... اما باز هم لبخند می زنی ...

میگویم:

اللهم بلّغ مولانا الامام الهادی المهدی...

دوباره سکوت و دوباره نگاه!...

می گویم :  یادت هست گفته بودم:

" گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا  *******  چشم دارم که سلامی برسانی زمنش!"

نگاهم می کنی،

می گویی: "خدا ما و شما ر ا از فتنه ها به سلامت دارد و روح  یقین را به ما و شما موهبت کند و از سوءعاقبتمان پناه بخشد!"

آه چه می کنی با این قلب آشفته ام؟!...

... اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه ...

و من غرق غفلتم!

اینک این من و این ندای دل شکستگی ام....

فالعفو ، فالعفو ، فالعفو ، ... سیّدی ، سیّدی ، سیّدی...

سکوت می کنی!... و سکوتت شرر به جانم می زند!

جوابم را بده... لب از لب بردار و ندای ملکوتی ات را در جانم بنشان...

... به خدا خسته ام ... خودت گفتی: " در خانه ام به رویت باز است "...

میدانم ، نامهربانی کرده ام... اما اینک که آمده ام و لجوجانه کلون باب تو را می کوبم

یک بار دیگر نگاهم کن...

جگرم را به آتش بکش...

سر تا پایم را بسوزان... اما لب از لب بگشا!

نگاهم می کنی با هزاران هزار حرف در چشمانت:

" هل علمتم ما فعلتم بیوسف؟ "

میگویم : " العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان!"

می روی اما زمزمه هایت را می شنوم:

صبر کن چشم دلت نیل شود ، می آیم  *******  شعر من حضرت هابیل شود ، می آیم

سرزمین دلتان بتکده شد پس حالا  *******  آسمان غرق ابابیل شود ، می آیم

قول دادم که بیایم ، به خدا حرفی نیست  *******  دل به آیینه که تبدیل شود ، می آیم



... نگاهم تو را بدرقه می کند که مرا به میقات طور برده ای و به یادم آوری که آلوده ام ، اما تو هنوز هم در قنوت وِترت دعایم می کنی....

... با تو هم پیمان می شوم و می گویم:

"اللهم عجّل لولیک الفرج"
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 15:32  توسط منتظر1  | 

در زمان حیات امام صادق (ع) جوانی از محبان امام فردی گناهکار بوده ... اما رابطه ی خود و امام را حفظ می کرده ... روزی این جوان شراب نوشیده و مست از کوچه ای باریک که قدر دو نفر جای عبور داشته می گذرد که از سمت دیگر کوچه امام وارد می شوند ... جوان که چشمش به امام می افتد از روی شرمندگی پشت به کوچه می کند تا امام او را درآن حال و روز نبینند ... صبر می کند تا امام از کنار او بگذرند و بعد به راه خود ادامه دهد ... در همان فکر امام دست مبارک خود را بر شانه ی جوان می گذراند و می گویند : در هیچ حالی به امام خود پشت نکن .

 

یا بن الحسن ... جانم به قربانت ... من از آن جوان گمراهتر و گناه کارترم ... من مست تر از آن جوانم ... خوار و ذلیلم در درگاه خداوند ... اما مولا جان ... روی از شما بر نمی دارم ... امید وارم که نگاهی بر من کمترین اندازید و مرا به راه بیاورید ...

مولا جان ... آقا به جان مادرت ... آن مادر غم پرورت ... مارا نرانی از درت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:35  توسط منتظر  | 

یه مدته برای خوندن دعای فرج مردد شدم آقا
یه ترس بزرگ سراغم اومده
از این می ترسم که ما هم کوفی شویم و العجل العجل بگیم و وقتی اومدی مقابلت صف آرایی کنیم.
آقا جان
جانم به فدای دیدن یک لحظه روی ماهت
نیا آقا
نیا که این مردم سخت دو رو و دورنگند و حب دنیا هیچ چیز براشون نگذاشته
نویسنده: بالاخره آقا باید یه روزی بیایند  و اینکه در آن روز هم کوفی وجود دارد اما

انشائ الله ما از یاران  ایشان باشیم

والجعلنا من خیر اعوانه وانصاره و اتباعه وشیعته
انشائ الله
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 7:55  توسط منتظر1  | 


حدیث شنیدنی از امام صادق علیه السلام

پیرمرد فرتوت که قدی خمیده داشت وارد مجلس شد و شروع کرد های‌های گریه کردن. حضرت از او پرسیدند: پیرمرد چرا گریه میکنی؟
پیرمرد گفت: من می‌بینم که روزگار با شما این چنین کرده‌است هر روز منتظرم تا آن فرجی که وعده داده‌شده بیاید و شما را از این گرفتاری و اینکه 
شما را از جایگاه اصلی‌تان کنار زده‌اند نجات دهد. حال استخوان‌هایم سست شده قدم خمیده شده موهایم به سپیدی رفته و می‌بینم که فرج شما 
را درک نکرده‌ام. چرا گریه نکنم؟

امام صادق(علیه السلام) به او فرمودند: جلو بیا. سپس گفتند:اگر در این حال انتظار فرج و در حالتی که اعتقاد به این حقایق داشته باشی از دنیا 
بروی و آن فرج را درک نکنی، در جهان واپسین با ما ، در درجه‌ی ما و همراه ما خواهی بود.

... صد افسوس بر من، پیرمرد فرتوت 107 سال قبل از تولد امام زمان من می‌زیسته و دل‌نگران، غمگین و اشک‌ریزان امام زمان خود بوده که چرا 
امام‌اش در جایگاه اصلی‌اش قرار ندارد چرا حقش را گرفته‌اند و منتظر فرج امام زمان من بوده تا بیاید و حق را از ظالمان بگیرد.
و اما من چگونه‌ام که آن‌چنان گرفتار دنیا و امور خویش گشته‌ام که لحظه‌ای به امامم به حقش به جایگاهش به یاری‌اش حتی فکر نمی‌کنم چه برسد 
به بی‌تابی و گریه و آه و اندوه...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:30  توسط منتظر  | 

سلام آقا ؛سلام مولای نجابت؛ که به ما هیچ نگفتید

 به ما نگفتید که ما چه کسی هستیم؛ما چی هستیم؛ما از کجا آمده ایم ؛و به کجا می رسیم؛؛؛؛

به ما از بی وفاییمان ؛ از عهد شکنیمان؛از گناهانمان که شما برایمان استغفار می کنید نمی گویید؛؛؛

از محبت خود هم نمی گویید؛؛؛؛؛؛؛؛؛ اما در عوض ما گنه کاران می گوییم؛؛؛؛

می گوییم:

خدایا؛مشکلاتمان زیاد شده است؛؛؛؛؛........

خدایا؛فساد بی داد می کند؛؛؛؛؛؛..........

خدایا مریض هایمان دوایی به جز ظهور ندارند؛؛؛؛؛؛

پس ظهور کن؛؛؛؛؛؛؛؛..........

..........

و شما تمام این ها را می شنوی ؛و نمی گویی پس من چه؛؛؛؛؛؛؛

نمی گویی ؛های مردمان ؛من سرور و مولا و آقا و امامتان و پدر دلسوزتان هستم

من هستم که هزار سال است که درد و رنج غیبت را با درد و رنج روی کبود؛ فرق ضربه خورده؛

سر های از تن جدا؛ گوشواره های سه ساله؛و تک تک این مصیب ها را با هم آمیخته ام ؛؛؛؛؛

و هیچ نگفتم؛ و برای گناهانتان استغفار کردم و از برای صواب هایتان خدا را شکر؛؛؛

..............

اما حال من می گویم:؛؛

و نمی دانم چرا خجالت رویمان را سرخ و سفید نمی کند؛

آیا کسی در این دنیای خاکی نیست که بگوید که تو کی هستی که می گویی درد و رنجت زیاد شده است؛؛؛؛؛؛؛؛؛

تو کی هستی:که سر از تن جده را بر فراز نیزه ها مانند غدیر فراموش کردی ؛ وحال  با چه رویی از خدا طلب ظهور برای مشکلات خودت می کنی؛

ما نماز هایمان را خوب می خوانیم؛یا عبادتهای دیگرمان را از سر اخلاص و برای خدا انجام می دهیم؟ که حال دعا بر امر فرج برای رفع مشکلاتمان می کنیم

؛ما خیلی بنده های خوبی بودیم که خداوند دستور فرج دهند؛

......................

آیا تا به حال شده است که بگوییم ؛ پهلوی دخت رسول خدا راشکسته اند

سر پسر اشرف مخلوقات را بر نیزه نهادند؛

تا به حال گفته ایم به خاطر دل سه ساله ظهور کن

نمی دانم ما چه یارانی هستیم؛؛؛؛؛؛؛؛؛

و نمی دانم شما چقدر بزرگوارید که هیچگاه این را به ما نگفتید؛؛؛؛؛هیچگاه؛؛؛؛؛؛؛؛

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 8:48  توسط منتظر1  | 

نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند


مردم صدای آمدنت را شنیده اند


زیباتر از همیشه شده آستان تو


آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند


ولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، آقا امام رضا علیه اسلام مبارکباد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:41  توسط منتظر1  | 

 

شبانه های بی تو را در خلوتم می گریم ،شبانه هایی که بی لبخند صبح به پایان می رسند.
شبانه هایی که درتاریکی گم می شوم در این زمستان سرد دستهای بی پناهم را سایبان باش.

ثانیه های بی تو را ...
به خود می آیم و می بینم جمعه ای دیگر را بی تو به اتمام رسانده ام.

در غروب جمعه چه رازی نهفته است؟!
از فرط تنهایی به کوچه های آشنایی پناه می برم کوچه ها که هیچ... حتّی دیگر تماشای پیچک خشک حیاط ،گریستن ،سرودن ،درد دل با آینه و ... هیچ چیز دیگر آرامم نمی کند.
غم تلخ غروب دیوانه ام می کند ؛ دریغا غم گساری نیست

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 10:54  توسط منتظر1  | 

چه جمعه ها كه یك به یك غروب شد نیامدی
چه اشكها به سینه ها رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شكن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما كه خسته ایم و دلشكسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح ، ظهر ،نه! غروب شد نیامدی

 

به امید جمعه‌ای كه
در تقویمها بنویسند
تعطیل: ظهور امام زمان (عج)

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 3:57  توسط منتظر1  | 

ای کاش می توانستم فریاد بزنم آقای من چه قدر مهربانه ...

حیف ... که نمی توانم دلیلش را بگویم ...  نمی توانم خودم را زیر سوال ببرم ...

می بینی آقا جان ... خیلی خود خواهم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 6:18  توسط منتظر  | 

مولای قشنگم سلام ...

آقا جون به خدا نمیدونم چی بنویسم .

نمی دونم چه جوری شروع كنم از كجا بگم

اصلا قابل هستم كه با شما درد ودل كنم ؟؟؟؟ 

هر بار اومدم در و دل كنم نتونستم

می دونید چرا آقا  

هر وقت اومدم بنویسم ،دیدم به غیر از شرمندگی چیزی ندارم   آقا جونم ببخشید و ...

 چیزی دیگه نمی تونم بگم اینو هم بگم من عریضه نویسی و متن های با معنی  و ... بلد نیستم بنویسم.

ولی ...

 اینو می دونم تو این دنیا خدا بنده ی سركش تر از من نداره این  هم می دونم كه این  دیواره گناه كه بین من شما رو حائل كرده و بین من شما فاصله انداخته و این هم می دونم كه شما خیلی مهربونید

خیلی... از مادر و از هركسی مهربون تر .. این هم میدونم كه  شما دارید برای من گریه می كنید....

 

حقم دارید؛  نه نمازمو درست می خونم ، نه دعای برای شما می کنم .

 اصلا شما رو فراموش می كنم اون موقعی هم كه یه  مشكل برام پیدا میشه میگم آقا چرا كمكم نمی كنی ؟؟؟

جالب اینكه  باز شما كمكم می كنید به خدا وقتی به شما هم فكر می كنم احساس شرم وخجالت می كنم .

ای مولای من به خاطر مادرت  حضرت زهرا (س) در انجام واجبات و ترك گناه یاریم ده  آقا جون وقتی پیامبر الهی حضرت یوسف از نفسش  به خدا شكایت میكنه پس من چه كنم ...

اگه من نافرمونی می کنم به خا طر جهلمه والا دلم برات پر میزنه ،آقا جون  دستم و بگیر شاید  آدم بشم شاید  سر به راه بشم

این شیطان با تمام قوا مشغول كه من از شما دور كنه

ولی آقا جون ازت می خوام پنا هم بدی تنهام نذاری یه گوشه چشمی هم به ما بیندازی ومنو به راه راست هدایت كنی

                    

آقا نذار گناه كنم.

آقا جون نمی تونم بگم منتظرتم .... انتظار می كشم ... از انتظار ت رنج می برم چون اگه منتظر شما بودم حداقل گناه نمی كردم  

 ولی اقا اگه بیایی ...هر قدم، شاخه ای از عاطفه خواهی كاشت و قاصدکی را آزاد خواهی كرد.و روی هر درخت پر شكوه لانه ای از امید برای كبوتران غریب خواهی ساخت.

تو می آیی در حالی كه دستهایت پر از گلهای نرگس است. تو دل سرد همه ما را با نواهای گرمت آفتابی می کنی و كعبه عشق را درآنها بنا خواهی كرد.

تو می آیی و دست نوازش بر سر میخكهایی خواهی كشید كه باد كمرشان را خم كرده است. تو حتی بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهربانی خواهی زد.

تو می آیی و با آمدنت خون طراوت و زندگی در رگهای صبح جریان پیدا خواهد كرد.

 به امید ان روز ....

همین ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:27  توسط منتظر1  |